|
درست این زمان ها ، شب هایی که منتظرت میشوم ، خمار آغوشت برای رسیدن به آرامش ... همان زمان هایی
است که میخواهم بدانی در کنارت دنیا جور دیگریست ... و لذت زندگی
کردن به اوج خود میرسد وقتی که از بوی تنت نشئه میشوم ...
دو سال است که تو را میشناسم . و در این دو سال آنچه به من بخشیدی آرامشه مطلق بود مهربانم. مرد من ...
حس مي كنم سالهاست دستانم با نوشتن بيگانه است. مي خواهم اولين نوشته ام را به عنوان يك زن بنويسم. زني كه تازه دارم به وجودش در جايي گرم و مهربان در درونم عادت ميكنم. گاهي از او وحشت ميكنم، از اينكه غريبه وار در من حلول كرده و مي خواهد من ديگري از من بسازد!... و گاهي آنچنان دوستش دارم و سخت در آغوشش ميگيرم كه مسخ مي شوم و اين زن را اسطوره اي مي خوانمش. آن زمان ها كه مهم مي شوم براي مردي كه دستانم را نيمه هاي شب در دستانش مي گيرد و مي فشارد... آن زمان ها كه مادر جديدم با چشمان سبز و گاهي آبي اش مي نشيند و ساعت ها برايم صحبت مي كند و در آخر مي خندد و مي گويد آدم با تو راحت است... آن زمان ها كه يادم مي آيد دو خواهر مهربان دارم و هر بار كه مي بوسمشان بوي گل مي دهند...همه ي اينها، همه ي اين زمان ها زندگي را بيشتر از هميشه دوست دارم و زني كه در من حلول كرده و از من، من ديگري مي سازد!... بگذار ياد بگيرم كه زندگي را بر لبه هاي پرتگاه هم مي شود بنا كرد و مطمئن بود كه جايگاهش امن است...بگذار قدم بگذارم در مسيري كه نميدانم به كدامين ناكجاآباد مرا خواهد برد و تنها شاد باشم در كنار آنهايي كه دوستشان دارم...بگذار همان زني باشم كه به تازگي در من حلول كرده...
زماني فكر مي كردم اگر به روزهايي كه در حال حاضر سپري ميكنم برسم چقدر حرف براي گفتن دارم، چقدر همه چيز ممكن است عجيب و غريب باشد و چقدر لحظه هايم پر از هيجان خواهد بود... نميگويم كه هيجان ندارم، كه گيج و گنگ نيستم اما آنچه كه بيشتر از همه احساسش مي كنم خاطرت قديمي ام است كه ناخواسته به ذهنم مي آيند و پرده به پرده مقابل چشمانم به اجرا درمي آيند...حال كه مرد زندگي ام را انتخاب كردم و در گيرو دار شروع فصل جديدي از زندگي ام هستم كسي در گوشم مدام زمزمه ميكند، نمي دانم چه حسي دارم، نمي دانم زمان چطور پيش مي رود، انگار افسار زندگي ام از دستانم خارج شده و من تنها نظاره گر به همه ي اين ماجراهايم...گاهي به دوران كودكي ام برميگردم، به خانواده ام جور ديگري نگاه ميكنم، دلم مي خواهد ساعت ها بنشينم و فكر كنم و فكر كنم... مي داني يك چيزهايي است كه حتي مغزت را بچلاني هم كلماتي نمي يابي كه بتوانند توصيفش كنند. يك چيزهايي همان طور كه نمي گوييشان و ته دلت مي مانند مقدسند. تنها دلت مي خواهد هرزگاهي دلت را بتكاني و هر كدام از آن ها يه لرزشي در وجودت بياندازد وكيفور مي شوي از اين همه چيز هايي كه احساسشان ناب و مختص به خودت ميباشند. حال كه مي خواهم روزهای تازه ای را تجربه كنم تنها خواسته ام اين است كه آرامشي ابدي باشد...
و باز هم پاييز مي آيد. و با چشمهاي بغض آلودش كه هميشه ي خدا منتظرند زل مي زند به قاب پنجره هايي كه آن سمتشان يك زندگيست، يك خاطره و شايد صحنه ي نمايشي كوتاه از غم ها و شادي هاي آدم هايي كه مي آيند و به سادگي مي روند...بگذار اعترافي كنم برايت پاييز جان، امسال ديگر چشمهاي من مثل چشمهاي تو در انتظار نيست. مثل هر سال كه مي آمدي و كلي با هم هوايي مي شديم، كلي آرزو مي كرديم، و تو با برگ هاي خشكيده ي درختان بازي مي كردي و من خواب ميديدم... خواب غريبه اي را كه مي آمد و همه كسم مي شد. مي آمد و مينشست درست روي چشمانم، روي قلبم و من دستانم را با آن ناخن هاي بلند و لاك زده مي سپردم به دستانش و آرااااااام مي شدم... امسال من آن غريبه را كه حالا از همه ي آشناهايي كه مي شناسم آشناتر است، كنارم دارم. ميداني يك جورهايي نگاه تو هم امسال برايم فرق كرده، انگار ديگر آن انتظار كشنده را تو هم نميكشي. مي آيي كنار من و مرد آشنايم مي نشيني و دائم با نگاهت كه بغض شادي دارد بهمان زل مي زني. مي خواهم زير باران نگاهت همه ي لحظه هايم را در كنار او زيباتر كنم و يادم بماند اين ها را... و يادم بماند همه ي لحظه هايي كه دستانم را مي گيرد، همه ي بارهايي كه يواشكي ميبوسدم، همه ي دوستت دارم هايش و همه ي پاييزهايي كه ما كنار هميم پاييز جان... تولدت مبارك. لحظه هاي عاشقا نه ام تقديم به تو...
خب شايد ديگر وقتش رسيده است كه براي يكبار هم كه شده هر چه را كه در دلم سنگيني مي كند ،بريزم بيرون.اينجا ، در همين اتاق كه مخفيگاه ناگفته هايم مي باشد. مي خواهم براي اولين و آخرين بار همه چيز را برايت بگويم. مي داني، فرقي نمي كند كه تا به حال نديده ام تو را يا كه اصلا نمي دانم كيستي، همين كه نامت را مي دانم كافيست. كافيست كه تا آخر عمر هر كه را با نام تو مي خوانند، هر كجا نام تو را مي برند، يادي از تو كنم و يا لحظه اي فكرم را به خودت مشغول كني كه شايد خودش باشد! لحظه هايي بود كه برايت اشك ريختم، لحظه هايي كه به حال و روزت فكر كرده ام، لحظه هايي كه با همه ي وجود ازت متنفر بوده ام و يا لحظه هايي كه ناخواسته برايت دعا كرده ام. و تو نمي داني كه اينجا كسي است كه هيچگاه دوستت نخواهد داشت، كه هيچگاه از شنيدن نامت شاد نمي شود اما مي خواهد كه زندگي كني، كه بخندي، كه برخلاف آنچه را كه شايد بارها از دهان اين و آن شنيده اي، اينكه مي گويند " خب زندگي همين است ديگر" مي خواهد بداني كه "نه" زندگي همين نيست! ... زندگي روزهايي نيست كه در خاطرت ثبت كرده اي، چشمهايي نيست كه بارها التماسش را كرده اي و يا دستاني كه با همه ي قدرت در دستانت گرفته بودي كه نلغزد اما لغزيد... لغزيد و تو برايش سوگواري كردي. مي داني آن روزها، روزي نامش زندگي بود!... روزي كه ميان آسمان و زمين، ميانه را برگذيدي، خواستي معلق بماني تا فقط روياهايت را شب ها موقع خواب سفت در آغوش بگيري بلكه روزي حقيقت شوند. و چه حقيقتي تلخ تر از اينكه ما فريب فريبكاري هاي دلمان را خورده ايم! هنوزهم درخيالم چهره ات را بدون چشم تصور ميكنم. راستش هيچگاه نتوانستم برايت چشمي انتخاب كنم. چشمي كه نگاهش را بشناسم، كه بدانم از چه جنسي است. و بايد بگويم ديگر برايم هم مهم نيست كه چشمي داشته باشي در خيالم. اصلا تصويرت را هم ديگر نمي خواهم. بگذار ذهنمان را پاك كنيم... مي دانم كه جاي كسي را نگرفته ام و از اين بابت تا عمر دارم خيالم راحت و آسوده است. اما مي دانم كه فكر مي كني جايت را گرفته ام. ولي اي كاش لحظه اي به جايگاه نداشته ات فكر مي كردي بلكه كمتر اشك بريزي و رها كني خودت را... بلكه بداني "نه" زندگي همين نيست... نمي گويم كه دركت مي كنم، كه مي فهمم تو را و همه ي آنچه كه بر تو گذشته است، اما صادقانه مي گويم كه گذشته هاي سياهمان را توان پاك كردن نيست، بايد چشم ازشان برداريم و از غصه هايمان، قصه هاي شبانه نسازيم. شايد كه گذر سالها مرهمي باشد بر خاطرات ترك خوردمان. شكستن آن كار ما نمي باشد... و در آخر گرچه مي دانم هيچگاه دوستت نخواهم داشت و دوستم نخواهي داشت، اين لحظه از زندگي ام را تقديم تو مي كنم. تقديم تو كه غريبه اي...
يك هفته اي كه گذشت برايم قرني بود. پر از فكرهاي عجيب و غريب و پيش بيني هاي خوب و بد. قرار بود مرد با پدر و مادرش براي آشنايي به خانمان بيايند. هم خوشحال بودم و هم پر از دلهره. خدا خدا مي كردم همه چيز به خوبي پيش برود. شب ها موقع خواب صحنه ها را در ذهن مي ساختم و مرور مي كردم. گاهي خوب، گاهي بد. اما ته دلم اميد زيادي داشتم به اينكه پدر و مادرها همديگر را بپسندند. يكي از مشكلات اساسي فرهنگ ما همين است كه فقط اين دختر و پسر نيستند كه بايد همديگر را بخواهند و بپسندند. خدا نكند كه يكي از اعضاي خانواده سرناسازگاري داشته باشد! . . . پنجشنبه كه از راه رسيد از صبح روي پا بند نبودم. مثل مرغ بال بال مي زدم و از اين اتاق به آن اتاق پرسه مي زدم. مرد تماس گرفت، كمي با حرفهايش آرام گرفتم. او خودش را به بي خيالي زده بود اما خوب مي دانستم در دلش دلهره دارد. بعدازظهر همه جيز آماده بود. زنگ در را كه زدند قلبم از جا كنده شد. نفس عميقي كشيدم و يك بار ديگر خودم را روبروي آينه مرتب كردم... با سلام و احوالپرسي به داخل هدايت شدند. همگي نشستيم. سكوت سنگيني براي چند ثانيه فضاي اتاق را پر كرد، انگار نفس ها هم حبس شده بود.مادرم مثل فرشته ي نجات كه هميشه ي خدا سخنور خوبي بوده، شروع مي كند. و چه شروعي بهتر از بحث در مورد گرماي هوا و ماه گرفتگي شب قبلش! همين كافي بود براي اينكه صحبت هايشان دو ساعتي ادامه پيدا كند... هر چه زمان مي گذشت انگار حرف هاي بيشتري براي گفتن داشتند كه بگويند. وقت رفتن همگي لبخند زيبايي بر لب داشتيم. در دلم خوشحال بودم كه همه چيز به خوبي انجام شد. به اتاقم كه رفتم انگار بار سنگيني از شانه هايم برداشته شده بود. خودم را در آينه نگاه كردم. نمي دانم چرا احساس مي كردم آن روز زيباتر شده ام. خودم را در كنار مرد تصور كردم. دلم پر از هيجان و شادي شد...
دست و پاهايم را مي كشم، نفسم را در سينه تا مي توانم حبس مي كنم و چشمانم را مي بندم. نمي دانم اين چه مرضي است كه هر بار مي خواهم مدتي خودم را به بيخيالي بزنم و روزها را نشمارم و از شر هر چه خاطره ي مزخرف است رها شوم، كسي انگار مغزم را در شيشه اي مي گذارد و محكومم مي كند به ياداوري! مي دانم كه الان دليلي براي نگراني نيست، مي خواهم باور كنم كه ديگر تنها نيستم، مي دانم كه ترس من از همه ي آن روزهاي سخت و غمگين گذشته است كه به عمق جانم نفوذ كرده است و خيال ندارد مرا به حال خود بگذارد. نمي دانم كي مي شود از شر اين صبح هايي رها شوم كه شبش پر از كابوس بوده، صبح هايي كه وقتي چشم باز مي كنم باز هم خسته ام، گاهي فكر مي كنم كه اصلا نخوابيده ام و همه ي شب را شايد راه رفته ام!... گاهي آدم هايي به زندگي ات ناخواسته وارد مي شوند و تو ناخواسته به آنها نزديك مي شوي، و روزي هم ناخواسته مي روند... گاهي هم اتفاقاتي ناخواسته برايت مي افتد و تو ناخواسته عذاب مي كشي و خوب كه نگاه مي كني دورو برت را پر از ناخواسته هايي مي بيني كه روزي همشان گذشته ات مي شوند و كوله باري كه هميشه بايد به دوش بكشي...
چشمانم را مي بندم، پاهايم را با همه ي قدرت تكان مي دهم، با دستانم بازي مي كنم، فكر مي كنم با خودم كه هميشه دوست داشتم همين باشم، همين دختر شادي كه همه ي انرژي اش را با رقصاندن تك تك اعضاي بدنش به نما يش بگذارد. دوستانم تبريك گفتند بخاطر قبولي ام در دوره مربيگري ايروبيك. بعد مدت ها حس كردم كاري را انجام دادم كه واقعا دوست دارم. كه مي دانم مي خواهمش. گذشته از همه ي اينها از مرد مهربانم ممنونم كه مرا به رفتن راهي تشويق كرد كه خودم هم نمي دانستم اينقدر دوستش دارم. به اين فكر مي كنم كه چه نعمتي است زندگي با كسي كه هر لحظه و ثانيه حواسش به تو باشد و نگذارد آب در دلت تكان بخورد و از طرفي حامي رسيدن به روياهايت باشد و تجربه ي سخت و آسان را به عهده ي خودت بگذارد تا ياد بگيري. تا بيشتر و بيشتر بداني. ميدانم زندگي كوتاه است و به چشم زدني شايد نباشيم، مي خواهم فرصت را غنيمت بدانم و ريه هاي روزهاي باقي مانده ام را از اكسيژن زندگي پر كنم. . .
موزیک زیباییست، شاید هم آنچه که درونم را زیرو رو میکند،همان حس عجیب که قلبم را گاه گاهی- که خودم هم درست نمیدانم چه وقت هاییست - در دستانش آنقدر میفشارد که بغض میکنم، این زیبایی را هزار برابر میکند. تو میگویی نامش عشق است،همان حس را می گویی و من حتی نامی برایش در سر ندارم. نمی دانم برای چندمین بار است که گوش می دهم،تک تک کلمات شعرش را می بلعم،می نوشم... به تو فکر می کنم، کسی دست می گذارد بر شانه ام،نگاه متعجبش را روبروی خودم می بینم که می پرسد به چه می خندی؟!...
|
|||